منتظرت بودم
تا از درون شب بیایی
اما ،
ماه پشت پلک هایم بخواب رفت و
باز هم نیامدی ...
***
بادبادکم را
باد با خود برد
عروسکم را
دختر همسایه دزدید
گل های باغچه را طوفان شکست
و مادرم را خدا گرفت .
بر سر تو چه آمد نازنین ؟
سوار بر باد ام
لابلای ستاره ها
بالاتر از ابرها
کمی مانده به ماه !
.
.
می خوانی ام !
هشیار می شوم ،
روی زمین ایستاده ام
و به آسمان می نگرم ...
زن
کویر
مه
یک راه بی نشان و دور ...
تاریکی
ذهن ی خسته
یک خیال واهی
و فریادی از درون ،
به بلندای تمام ناقوس های جهان !
مرد
یک استکان چای داغ
و اخبار روز ـ نامه ای که
هرگز عوض نمی شود ...
خورشید
سفره اش را پهن کرد
تا تو ببینی
لبخندهایم برای تو ،
گوشه قلبت از آن من !
روی خاک افتاده ام
و با تلنگری بر یاد
با تو هم آغوش می شوم .
گریه هایم
نه تسلایی است بر درد
نه راه ی به گره کور رفتن تو .
تنها التماسی است
که ترا می خواهم ،
شِکوه ای در برابر دوری .
دست های بزرگ ات
و قلب همیشه عاشق تو ،
برای همیشه رفتند ...
با اینهمه غم
سرم را به کدام دیوار سنگی بکوبم
تا درد رفتن ترا کم کند ؟
***
دلم هوای ترا دارد
دلم تا خدا برایت تنگ است
دلم ، دیگر دل نیست !
و گریه هایم ،
یک زاری بی حسر است
با ضجه های خاموش و بیهوده
در تنهایی مطلق .
ترا کم دارم نازنین
ترا کم دارم
و هنوز ،
باور نمی کنم که خاک
آن وجود عزیز را پذیرفت !
انگار
انتظار من
تکرار لحظه های خالی است
که در ضربان ساعت دیواری
حبس می شوند !
...
در این دیار
هیچ اتفاقی نخواهد افتاد .
معجزه مرده است
حرکت مرده است
اما عشق ،
بی حرف
بی ریا
هنوز زندگی می کند !
...
شهر ما
دیار مردمانی است
که عشق را می بویند
و بعد آن را
در یک گلدان آب می گذارند
تا نمیرد !
...
در خانه همسایه اما
عشق را
در تُنگ بلور ماهی ها دیدم
که پشت یک جلبک نارنجی
پنهان شده بود ،
و بمن می خندید !
شاید می داند
که یاد ترا
در رودخانه ی پشت خانه ام
رها کرده ام
و هر روز که از کنار آن می گذرم
با من راهی می شود .
...
دوستت دارم نازنین
دوستت دارم .
می خواهم دوباره جوانه بزنم
نه در شوره زاری تلخ
نه در گردابی از رویا
می خواهم ماندنی باشم .
گاهی ،
برای شستن گناهی
تمام آبهای مقدس دنیا هم
کفایت نمی کند .
اما ،
یاد گرفته ام ، آخ نگویم .
حتا
وقتی که دلم می شکند !
بالای ماه نشسته ام
و به زمین می نگرم .
ستاره ها می گردند
باران سقوط می کند
گل ها عشوه گری می کنند
نی ها در باد می رقصند
و عشاق
به ماه می نگرند .
.
ماه
ناز می فروشد به جهان !
زیر بال یک پروانه مرده گم شدم
پشت یک ستاره ی کاغذی
کنار برکه ای خشک
لابلای یک دفتر پاره
در کالبد خالی یک زن
...
هوای نفس کشیدن چقدر کم است !
